|
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......
|
تنهای تنهای تنها ...

عكس : ؛ مازیار یعقوبی؛ www.foto.ir
نامه هايي كه هرگز پست نكردم (7)
سلام
الان چند روزه ميخوام برات نامه بنويسم
همه ي اين چند روزي كه ميخواستم برات نامه بنويسم
درست مثل الآن كه دارم برات نامه مي نويسم
دلم گرفته
اين دلم گرفته با همۀ دلم گرفته ها
كلي توفير داره
مي دوني چرا ؟
چون دلم بد جوري گرفته دلم اونقدر بد جور گرفته
كه داره خودم رو هم نگرون مي كنه
نه اينكه فكر كني خسته شدم نه
باور كن ديگه داره كم كم باورم مي شه
كه خيلي چيزها بايد
يعني بايد بايد
اتفاق مي افتاده
اينكه تو بري
اينكه مادر بزرگم ديگه كنارم نباشه
اينكه بابا بزرگ هم منو تنها بذاره
اينكه از تو هيچ خبري نداشته باشم
اينكه بايد ديگه از اين به بعد
بار همۀ تنهايي ها رو تنهايي
و با هر جون كندني كه هست
فقط خودم به دوش بكشم
چند روز قبل وقتي بعد از مدتها دوباره دلم داشت بهونۀ نبودنت رو مي گرفت
گفتم اين بار بي خيال مي شم و هيچي نه مي گم و نه مي نويسم
براي همين كوچكترين توجهي نكردم
يكي دو روز قبل دوباره دم دماي غروب ديدم دارم گر مي گيرم
باور كن
هرم آتيش تنهايي رو حس مي كردم
براي همين زدم بيرون
باز هم بي خيالش شدم
اما اين بيخيال شدن ها كم كم داره كار دستم مي ده
اينكه نيستي تا بريم يه گوشه بنشينم و لا اقل چند كلامي هم صحبت بشيم
اول مكافاته
تازه از اينجا به بعد ميشه گرفتاري رو گرفتاري
مي دوني امشب كه دارم برات مينويسم
هيچي يادم نمياد هيچي باور كن
تنها چيزي كه بخاطرم مياد و هي تو گوش و ذهنم وول مي خوره
داستان اونروزيه كه گم شده بودي
يعني اينكه تو گم نشده بودي
من و بقيه اينجوري فكر ميكرديم كه گم شدي يادت اومد؟
صبح وقتي مثل هميشه از در خونه بيرون اومدم
اولين كسي رو كه ديدم
اونهم سراسيمه و در هم ور هم
مادرت بود
مي گفت از صبح زود يعني صبح خيلي زود
ميون گرگ و ميش تاريكي شب و روشني روز
رفتي از چشمۀ نزديك آسياب قديمي آب بياري
همه مي دونند رفتن و برگشتن از خونۀ شما تا چشمۀ نزديك آسياب
با اين حساب كه تو در اون زمان خيلي نمي تونستي با دو تا ظرف آب
تند بياي نيم ساعت بيشتر طول نمي كشه
خب هم سن و سالي نداشتي هم از نظر جثه هنوز قوي بنيه نشده بودي
من بي آنكه حرفي بزنم
خودم را با سرعت رس.ندم چشمۀ نزديك آسياب قديمي
مي دونستم نيستي ولي اومدم كه دلم آروم بگيره
همۀ راه رو برگشتم سر راه از ميون باغ هاجر خانوم آومدم
همون جاييكه تنهايي مي رفتي براي بزغاله كوچولوت
برگ گلپر مي چيدي
هر چند مادرت ميگفت برگ گلپر بزغاله رو اذيت مي كنه
اما تو چون بوي برگ گلپر را دوست داشتي
يك عالمه از برگ هاي زيبا و خوش بوي گلپر رو مي چيدي
و هميشه هم نصيب بره بزرگۀ مادر بزرگم مي شد
يه بار از مادر بزرگم پرسيدم چرا برگ گلپر براي بزغاله كوچولو خوب نيست
اون هم گفت باد داره مي كشه بزغاله رو
هنوز هم نفهميدم باد داره يعني چي
اونجا هم نبودي
يكسر هم رفتم كنار باغ گيلاس
هنوز هم نمي دونم
اون باغ كه فقط درخت گيلاس داره مال كيه
آخه نزديك باغ گيلاس يه جوي آب بود كه
عجيب پر از بچه قورباغه بود
و تو اون ها رو دوست داشتي
نشوني از تو اونجا هم نيافتم
نزديك خونه كه رسيدم
ديدم همه چشماشون رو دوختند به من
يك آ ن فكر كردم انگاري من باعث گم شدن تو شدم
هم ترسيدم هم خجالت كشيدم
هم كلي خيس آب عرق شدم
اين آخري رو نفهميدم براي چي
مادرت پرسيد نديديش؟
و من فقط زمين رو نگاه كردم
داد مادر بزرگ در اومد چرا حرف نمي زني؟
و من خودم رو انداختم تو مزرعه دويدم تا لب استخر
كم كم داشتم نگران مي شدم
آخه مادرت مي گفت
هنوز هوا تاريك بوده كه از خونه زدي بيرون
آب آوردن رو مي دونم كه بهونه كرده بودي
حالا چرا نمي دونم
با لا سر استخر يك بيد قديمي بود
اونجا رو كه خوب نگاه كردم
دو تا ظرف پلاستيكي قرمز و خالي ديدم
خوب مي شناختمشون
پس بايد همين اطراف باشي
تمام تنم يك آن شد ترس و دلهره
وقتي دو تا دمپايي هاي گلي رنگت رو ديدم
همۀ اطراف رو چشم دوندم نبودي
تنها صبح به اون زودي پاي برهنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از بيد قديمي رد كه شد نگاهم افتاد به " چشمه سبزه"
هميشه براي خوردن آب سرد و خالص به نظر خودمون مي رفتيم اونجا
يه سياهي رو ديدم كه نزيك چشمه سبزه داره تكون مي خوره
خيلي راه بود شيب تندي هم داشت
نفس مي سوزوند اما بايد پيدات ميكردم
يه عالمه آدم نگرونت بودند دل من جاي خود
هر چي نزديك تر مي شدم
ترديد و ترس بيشتر نيشتر به جونم مي زد اگه تو نبودي
اگه يه غريبه بود اگه....!
رسيدم بالاي چشمه سبزه خودت بودي
داشتي گل سفيد جمع مي كردي
هميشه دوست داشتي
:اينجا چكار ميكني؟
مي بيني كه
مادرت الآنه كه سكته كنه
بيخود مگه من بچه هستم
خب بهش ميگفتي
نمي خواستم
بغض داشتي گونه هات خيس بود
مژه هات شبنم گريه روشون بود
وقتي اين ها رو ديدم منم ديگه حرفي نزدم
خواستم برگردم
اگه مي ري خونه نگو من اينجا بودم
بذار يه نصفه روز تنها باشم
ديشب خواب بدي ديدم
من به مادرت ميگم اما نمي ذارم كسي مزاحمت بشه
خودت هم نيا خب؟
و من راهي رو كه اومده بودم رو دوباره برگشتم
ديگه براي برگشتن عجلهاي نداشتم
برگشتني آروم تر بودم
انگاري دارم از گشت و گذار بر مي گردم
صداي هق هق هم رو كه شنيدم
گفتم به من چه
هر كي هست حتما دلش گرفته
خب گريه كنه چه اشكالي داره
نمي دونستم بغضي كه از ديدن گونه هاي خيس تو تو گلوم
جمع شده بود داره با هق هق بيرون مي ريزه
هر چي پايين تر مي اومدم گريه نمايون تر ميشد
نشستم كنار يه تخته سنگ
يعني چه خواب بدي ديده بودي
تو براي خواب بد ديدن خيلي كوچيك بودي
چي ديده بودي؟
از همون خواب هايي كه منو يكي دو هفته دمغ مي كنه؟
زار مي زدم
يعني چي؟
پا شدم با سر آستينم اشك هام رو پاك كردم اما صدام رو چكارش كنم
هر كي منو مي ديد انگاري تو رو گرگ خورده و من فقط چند تا تيكه از
استخون هات رو پيدا كرده بودم
تا رسيدم سر استخر خودم رو رسوندم روي سنگ پاشوره استخر
دست و صورتم رو خوب شستم
نديدم اما حدس مي زدم چشمام ورم كرده باشه
قرمز كه حتما شده بود
خودم رو رسوندم دم در خونه تون
مادرت نشسته بود
انگاري همۀ اميدشون من بودم
واقعا هم همۀ اميدشون من بودم
همه كه نه اما خيلي ها مي دونستند
من تو رو يه جور ديگه دوست دارم
نگران نباشيد
ديدمش چشمه سبزه نشسته بود
گفت كسي دنبالش نره
خودش زود مياد
و اونروز تا عصر نيومدي
وقتي خواستم بر گردم پيشت
يادم اومد
گفتي تو هم نيا
منم رفتم براي خودم بگردم
يعني فكر كردم برم باغ اونطرف جاده
چوبهاي بادوم رو كه خشك شده بود
و عمو اره شون كرده بود رو بيارم كنار تنور مادر بزرگ
خدا بيامرز هفته اي دوبار نون مي پخت
پيش هم ميو مد چون بابا بزرگ مهمون از همه جا براش مي اومد
و نون مادر بزرگ هم كه شده بود خلعتي بابابزرگ
عصر كه داشتند مي رفتند
نون خشك و چند تا دبه ماست زير بغل هر كدومشون بود
يه بار از عمه كوچيكم پرسيدم خسته نمي شي از اين همه مهمون
و اون هم كه سيب و كارد با با بزرگم بود
گفت نه خسته مي شم و نه ناراحت
يه روز مهمون نياد انگاري يه چيزي رو گم كردم
از حق نگذريم خيلي زحمت مي كشيد
يه كوچولو نون بر داشتم و چند تا گردو
بگذريم كه تا برگشتم
نزديكي هاي ظهر نخورده بودمشون
زدم به جادۀ باغ اونطرف جاده
يه طناب هم برداشتم چوب ها رو ببندم
اون روز فقط كار كردم
اونقدر چوب جمع كردم كه نتونستم ببندمشون
براي همين اومدم دنبال عمو
اون هم يه طناب بزرگ تر بر داشت باهام اومد
انوقدر چوب جمع كرده بودم كه براي او هم كه مرد قوي هيكلي بود زياد بود
وقتي با عمو برگشتم خونه
ديدم كنار راه پله نشستي
يادم نمي ره اون روز رو
روسري صورتي رنگ و يه لباس بلند قرمز دمپايي هاي آجري
صورتت ديگه گريه روش نبود
تا منو ديدي خنديدي
همين
و من راضي از اينكه شادي
اين روز ها
خيلي دلم هواي ديدن اون خنده هاي معصومانه ات رو داره
راستش دلتنگ خنده هاتم
اما چكنم
نيستي
خيلي ساله كه نيستي
رفتي خودت رو از من گرفتي
خنده ها رو هم همينطور
نيستي كه دلتنگيم رو باهات قسمت كنم
امروز كه خيلي دلتنگت هم هستم نيستي
نيستي و
اين اصلا خوب نيست
رضا بردستانی / یزد / يكي از روزهای دلتنگی براي مادرم

imagebank.com
(( به بهانه تولد شاعر آب سهراب سپهری ))
تاشقایق هست زندگی باید کرد
تقدیم به معلم عاشقانه سوختن٬
كوير
زيبايي اين كوير ،
قدرت بي انتهايش ،
آرامش عميقش ٬
برای تو که پیام آور آرامشی برایم

عكس : علي برنجيان www.foto.ir
سکوتم برای تو ٬ شکوهت برای من
مدتی است سکوتم ٬
مثل کویر زادگاهم .
مدتی است لبریز حرف های ناگفته ام ٬
شبیه همین تپه های بی زبان .
دیر زمانی است انبوهی از بی مهری ها لابلای سکوتم وول می خورد٬
شب هایی را به یاد دارم که بدون یافتن مجالی برای دیده شدن٬
سر بر بالین تنهایی نهادم٬
بغض شدم٬
فریاد.
امروز آمده ام اعتراف کنم :
استادم ٬
برادر بزرگوارم ٬
دوست خوب و مهربانم ٬
این تمامی دارایی ناداشته ام که مانده است را خوب بنگر ٬
تا انتهای این سکوت را به تو تقدیم می کنم.
ببخش اگر ناچیزم٬
ببخش اگر دیر گاهی است اینگونه ام .
----------------------------------------------
سبز و سلامت باشی ٬ موفق و شاد نیز هم .
ارادتمند خوبی هایت ٬
مسحور کلام دلنشینت٬
رضا بردستانی (یکی عین خودت ٬ ساکن کویر زیبایی ها)
یزد/مهرماه / ۱۳۸۷/همگام با آخرین قدم های رمضان که عزم رفتن نموده است