|
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......
|

عکس : " مجید علی نژاد www.foto.ir
به رنگ سبز بهار
نهفته در دل دریا
به سان در تک و تنها
بهانه ای چه قشنگی
دلم غمین و تو آنجا
دل و اسیری و غربت
تو شهره ای تو قشنگی
تو ساده ای تو قشنگی
بگویمت به صراحت
تو باده ای تو قشنگی
من و شراب و غم تو
شود رسم به وصالت؟
دلم رها ز ملامت؟
تو شاد و سر خوش و خوش دل
و من اسیر ندامت؟
شدم خمار و خرابت
تو رنگ سبز بهاری
تو غنچه ای تو هزاری
تو آیه آیه عشقی
تو می نخورده خماری
منم اسیر نگاهت
تو شمع بزم رقیبان
جدا ز حلقه یاران
منم اسیر دل تو
تو آشنای غریبان
زنی به تیر ملامت
تو لوح مکتب عشقی
تو اوج حرمت عشقی
هما ٬ همای سعادت
تو آن نهایت عشقی
چو گویم از غم هجران
*********************
دل و اسیری غربت
منم اسیر نگاهت
من و شراب و غم تو
شدم خمار و خرابت
چو گویم از غم هجران
زنی به تیر ملامت
شعر از : رضا بردستانی یزد
تولد
تابستانی ترین
نرگس دنیا
مبارک

برای من
هنوز
بیست بهترین عدد است
و بیستم خرداد بهترین روز
آمدنی شاد و پر برکت
آمدنت پایدار و با سعادت باد
"نرگس "
رویشی سرد وزمستانی دارد
اما
تو
در انتهای بهار آمدی و آغاز تابستان
تابستانی ترین نرگس دنیا
تولدت مبارک

عكس : مهدي جعفران (www.foto.ir)
گمشده
كسي را نديدي ؛
گم شده باشد؟
در آن گرگ و ميش دلهره آور ؛
چشمان باران زده اش،
به كدام سو نگريست
در آخرين نگاه
بي تابش؟
سكوت
امروز
سكوتت را
مرهمي از التفات ؛
خوب گوش بسپار
صدايي تو را نمي خواند؟
صداي آمدنش را مي شنوي؟
سكوت!!!
دير در نگشايي؟
شايد...../.
دردي مشترك
در هياهوي جستجو،
ميان خاطرات تلخ و شيرين؛
يك چيز را يافتم .
دردي مشترك؛
بودن و نديدن /.
(( رضا بردستاني ، يزد ، ۱۶/۱/۸۷ ))
آدینه ای دیگر در راه است ٬
داغ یاران جدا مانده دوباره تازه می شود
این انتظار بس کشنده
و
طاقت فرساست
چه کنیم؟
دعا ی فرج بخوانیم
سر به آستان
ندبه فرو بریم
شکوه از
غم یار کنیم
و
یا باز هم
صبر.

SHADI POROOSHANI WWW.FOTO.IR
نمي آيي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نشستم با دل و انبوه تنهایی٬ نمی آیی ؟؟؟
به امیدی که رخ از پرده بنمایی٬ نمی آیی ؟؟؟
نشستم تا بیایی باز گویم رنج دوری را
هزاران وعده دادی تا که باز آیی٬ نمی آیی ؟؟؟
هزاران جمعه آمد٬رفت ٬دلهاغرقه در خون شد
در این آدینه هم گویا نمی آیی ٬ نمی آیی ؟؟؟
رضا بردستانی

عکس: " مجید فرهمند " www.foto.ir
نامه هايي كه هرگز پست نكردم ( 6)
دم دماي غروب
همون وقتي كه ته مونده روز
داره خودش رو از چنگال تاريكي يه جورايي فراري مي ده
درست وقتي كه يه رنگ خاص
نصف ذهنت رو مي بره تا عمق تنهايي
درست همون زماني كه هم دلت مي خواد تنها باشي
هم دلت مي خواد يكي باشه كه فقط آروم كنارت بنشينه
و
هيچي نگه
فقط به يه نقطه كه حتما هم نبايد لزوما يه نقطه ي مشترك باشه
زل بزنيد و گاهگاهي يه كوچولو آه بكشيد
نه از از سوز دل كه از سر تنهايي و بي پناهي روز
سلام دوباره دارم نامه اي مينويسم كه
عاقبتش مثل نامه هاي قبلي است
يعني قرار نيست پست بشه
خوبي ؟
داشتم برات مي گفتم آخه من هميشه اول نامه يادم ميره سلام كنم
وقتي دلت شد مثل دم دماي غروب آفتاب
وقتي سرت اندازه يه كوه آهن سنگين شد
اونوقت يا بنويس يا منو يادت بياد كه در چه حال و هوايي مي نويسم
اره داشتم ميگفتم :
درست همون موقع بود كه
دلم داشت يه جورا يي بساط ناسازگاري رو پهن مي كرد
خودم رو جمع و جور كردم اومدم كنار تنور تا يه لقمه نون داغ و تازه بر دارم
با يه عالمه قورمه
يه پياز كمي تا قسمتي تيز و آبدار
تازه يادم اومد اين تنور
بعد مرگ مادر بزرگ بي مصرف ترين جاي عالم شده
وقتي بيشتر به داخل محيط تنور نگاه كردم
خيلي چيز ها يادم اومد
آره خيلي چيز ها
يكي اون روزي رو كه اونقدر اصرار كردي
تا من با كلي التماس مادر بزرگ رو راضي كردم تا بذاره نون پختنش رو ببيني
آخه مادر بزرگ دوست نداشت وقتي نون مي پخت كسي اون دو رو برا آفتابي بشه
منو كه يه جورايي نور چشمي بودم
با يه تيكه نون داغ
و چند تا دعاي
" خير ببيني "و" خدا حفظت كنه" و "مادر قربونت بره "
راهي كوچه مي كرد
ديگرون كه تا نزديك مي شدن دادش رو مي برد نزديك ابر ها
وقتي دو تايي رفتيم كنار تنور
تا ببنيم اين پير زن اهل خدا چه جوري از اون آرد بي جون
يه معجون درست ميكنه كه خالي خالي مي خورديم
درست همون موقع يه نون از نون هاي داخل تنو ر وا رفت افتاد وسط آتيش
نگا ش رو كه ديدم خودم رو جمع و جور كردم
زير چشمي به تو نگاه كردم
اما تو تو حال و هواي خودت بودي
و يه جورايي با زبون التماس به مادر بزرگ فهموندم بي خيال دعوا كردن من بشه
اما خودم پيش دستي كردم و گفتم يه نون داغ بده بريم كنار چشمه
با پنير و پيازجه بخوريم و اون راضي و خشنود درست همون كاري رو كرد كه من خواستم
و تو وقتي نون داغ رو دست من ديدي
گفتي تا لب چشمه بدويم و دويديم و مثل هميشه دوباره تو برنده شدي
زير اون گردوي پير نشستيم و نون داغ و پنير و پياز چه خورديم
و
زديم به جاده ي حر ف هاي سبزو سفيد
و خنده
و حالا كه يادم مياد و بيشتر فكر مي كنم
مي بينم يه دفعه از من پرسيدي حواست كجاست ؟
و من گفتم به فردايي فكر مي كنم كه تو نيستي
و تو اعتراض كردي كه من هيچ وقت قرار نيست نباشم
و حالا مي بيني كه نيستي
خيلي هم نيستي
بذار
تو اين نامه يه كم از اون روزايي برات بگم كه مامان بزرگم بود
ميخواي چند تاش رو يادت بندازم
مي دونم اگه اينجا بودي الان ميگفتي بزن بريم كنار رود خونه
همون جايي كه اون پيرز ن زنده دل برامون يه اجاق درست كرد
و من و تو رو فرستاد دنبال هيزم تا چاي درست كنيم
رفتيم خيلي تلاش نكرديم اما برا ي يه چاي بس بود
برگشتيم اون دور دورا ديديم مادر بزرگ با يه بغل پر هيزم داره مياد
و اون روز برامون هم چاي درست كرد و هم سيب زميني
و تو وقتي سيب زميني رو بي حوصله گاز زدي
اشك تو چشات جمع شد كه اصلا دلم رو نلرزوند چون داغ بودن سيب زميني ها
اشكت رو در آورده بود و
و چيزي ديگه اتفاق نيافتاده بود
ميدوني حالا هر وقت گذرم به اون جاهايي ميافته كه تو بودي
رد پايي از مادر بزرگ هم بود يه جورايي دلم هواي گريستن مي كنه
هم براي تو كه رفتي هم براي مادر بزرگ كه بد موقع تنهامون گذاشت
شايد اگه الان بود و مي ديد من دارم غصه نبودن تو رو مي خورم
يا حسرت رزوهايي كه با هم بوديم و قرا ر بود خيلي تكرار بشه
و يا مي ديد چشا م بعضي وقت ها ديگه براي نگهداري اشكام جا و حوصله ندارن
حتما ازت دلخور ميشد
يه بار كه ازش خواستم تو هم رو با خودش به حموم وسط آبادي ببره
آنچنان چشم غره اي بهم رفت كه تا همين الان هم نفهميدم چرا ؟
بذار حالا كه دارم از اون روزاي با مادر بزرگ بودن رو برات مي نويسم
اينو هم بگم اون پير زن اين روزا رو ديده بود آخه هميشه مي گفت
زياد دل نبند اين كبوتر جلد بوم تونيست اگه هم هست اختيارش مال خودش نيست
يه روز من بودم و مادر بزرگ قرار شد البته با هزار التماس و خواهش و تمنا
منو هم با خودش ببره كنار كوه دورتر از آبادي
يادته ديگه يه چند تا درخت بيد پير بود و يه درخت تنومند و خيلي كهنسال گردو و
يه چشمه خيلي كوچيك بود و يه استخر
كه همه ي آبش فقط مي تونست كام تشنه چند تا بز و بزغاله رو سيراب كنه
و بعد اين كوچكترين استخر عالم مي شد گل و لاي و ديگه هيچ
اون روز خيلي با هم حرف زديم
مادر بزرگ اصلا اهل درد دل كردن نبود اينو خوب مي دوني
و من هي ازش سوال كردم و اون فقط جواب هايي مي داد
كه هيچ كدومش منو راضي نكرد
يه بار ازش پرسيدم چقدر بابا بزرگ رو دوست داري
يه كم سكوت كرد و گفت
اونقدري كه مي خوام يكي دوسال زود تر از اون بميرم
مادر بزرگ ازش گلايه اي نكرد اما بابا بزرگم بعد ها كه همون جوري شده بود
كه مادر بزرگ يك سال بود رفته بود
به من گفت خدا مادر بزرگت رو رحمت كنه
نمي دونم ازم ميگذره يا نه
اما خدا كنه حلالم كنه
خيلي آزارش دادم
و همون وقت معني عشق و دوستي و دوست داشته شدن و دوست داشتن رو
يكجا فهميدم
بعد كه يه كم بيشتر باهاش بودم
از مادر بزرگ پرسيدم
چرا همش اين روسري و چادر رو سرتون مي كنيد
شما كه چادر و روسري زياد داريد
و اون فقط خنديد و يه جورايي داشت از جواب دادن در مي رفت كه
دوباره سوالم رو پرسيم و گفت اينو وقتي مي فهمي
كه كسي رو اونجوري دوست بداري كه ياد نداشته باشي حتي يه بار هم ازش دلگير شده باشي
اين چادر و روسري رو بابا بزرگت با اولين حقوق كارش برام خريده
اونقدر دوستش دارم كه تا اين روسري و چادر رو سرمه احساس خستگي و تنهايي نمي كنم
و من هيچي از اين جمله ساده اون پير زن مومن و با خدا رو نفهميدم
خيلي راه رفتيم تو راه از خيلي چيز ها برام گفت
ميخواي سادگي و پاكي پيرزن رو بيشتر بفهمي؟
برام گفت هيچ غذايي رو تو دنياي خدا بيشتر از سيب زميني پخته شده بين زغالهاي آتيش دوست نداره
و من حالا هم هر وقت دلم براش تنگ ميشه يه كم آتيش درست ميكنم
و سيب زميني و ياد مادر بزرگ و هق هق گريه و بعدش يه عالمه سبكي و سادگي
ببين يادم رفت برات بگم هر چي پرسيدم چرا اون روز وقتي گفتم
بذار من براي بابا بزرگ چاي ببرم قبول نكرد
و گفت بي خيال شو خلق پير مرد رو تنگ نكن
اون روز وقتي رسيدم همون جايي كه يه بار هم من و تو مادر بزرگ با هم رفتيم
از خستگي روي سبزه هاي نزديك چشمه خوابم برد
يه وقت ديدم همون چادر دوست داشتني مادر بزرگ
شده سايه بون من و من دوباره خوشحال تر از قبل فقط خوابيدم
يه روز رفتيم بيمارستان برا ي عيادتش
وقتي داشت ساعت ملاقات تموم ميشد از مادرم خواست
بمونه تا كمكش كنه لباس هاش رو عوض كنه
هر كاريش كردن لباس بيمارستان نپوشيد
اونجا هم خوب يادمه همون روسري رو سرش بود
با همون چادر زمينه سورمه اي با گل هاي ريز سرخ و سبز و رزد
اون وقت مادرم به همه گفت برن بيرون حتي تو رو هم نذاشت بموني
من معني اين حيا و سخت گيري پير زن رو نفهميدم
روز هاي آخر رو بذار برات بگم
و نامه رو ختم كنم
گاهي مي گفت سرم درد ميكنه
گاهي از دل درد مي ناليد
بردنش بيمارستان خوب خوب يادمه داشت
سفارش بابا بزرگ رو به مادرم مي كردم
اين جمله تنم رو لرزوند گفت اين دفعه ديگه قرار نيست زنده از بيمارستان بر گرده
و بر نگشت
تو يكي از آخرين ملاقات هاي من و مادر از مادر بزرگ
ديدم مادرم پفك خريد و من مي دونستم براي من نيست براي تو هم نبود
و من خودم ديدم كه پير زن دوست داشتني من يعني مادر بزرگ عزيزم
با چه حلاوت و شادي زيبايي پفك مي خورد
و من يادم نمي ره گريه هاي مادر م رو كه لابلاي هق هق و اشكي كه سرازير بود
از صورت مهربونش
مي گفت
آدم اينقدر كم توقع
اينا رو نگفتم ياداوري كنم
نوشتم كه هم خاطر تو برام زنده بشه هم يادي از مادر بزرگ كرده باشم
بگذريم كه اين نامه ها رو قرار نيست كسي بخونه
اما اگه يكي يه روزي اينا رو خوند
يه چيز هايي دستگيرش ميشه
حالا ديگه مي خوام برم
برم كنار مزارش جايي كه هم مادر بزرگ هست هم بابا بزرگ
باور كن مرگ هم نتونست اون ها رو از هم جدا كنه
اما من و تو خيلي ساده به يه چشم بر هم زدن از هم جدا شديم
و جدا مونديم
يه بار كه گفتم مواظب خودت باش خنديدي و گفتي
من حالا حالا ها قصد مردن ندارم و خودت ديدي كه رفتي
و پشت سرت رو هم نگاه نكردي
حتي يه آدرس نا قابل هم بهم ندادي
تا اين چند خط رو برات بفرستم
حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم بد هم نيست نامه بنويسي
نتوني يعني نخواي پستش كني
نامه رو براي يكي ديگه بنويسي
و فقط خودت بخوني
اينجوري هم عالمي داره ...
همه ي اينها خوبه
تنها چيزي كه خيلي بده
اينه كه تو نيستي
و اين اصلا خوب نيست
سوم خرداد
آزادی خرمشهر
........
سوم خرداد
غروب شاعر اهل بیت
مثنوی سرای عاشق
محمد رضا آقاسی
روزگار است دیگر
یکی رها شد از دشمن
دیگری رها شد از زندان تن
رهایی رهایی است /.

"غنچه می بینم دلم پر می زند
بوسه بر قنداق اصغر می زند"
(شاعر فقید - محمد رضا آقاسی )