|
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......
|
نامه هایی که هرگز پست
نکردم (3)

امروز حالم خوب خوب است
درست یادم نیست ولی شاید
مثل همان روزی که داشتم چینه دیوار گلی باغ را تعمیر می کردم
و نفهمیدم آنوقت روز تو آنجا چه می کردی
و نمی دانم چرا تو از آن کوچه رد شدی
مسیر هر روز تو آن کوچه نبود
از پیچ کوچه که وارد شدی و من از دور دیدمت
خوب خوب شناختمت
باور کن
دستم میان گل ولای چینه ی دیوار باغ
که ویرانی اش از گذر ایام بود
خشکید
درست همان روزی که تو بی هیچ اعتنایی از آن طرف کوچه رد شدی
و سخت مواظب بودی تا چادرت گلی نشود
چادری که بعد ها به تو گفتم زیباییت را دو چندان کرده بود
نه اینکه زیبا نبودی نه
با این چادر زیباییت را می شد لمس کرد
تند و زیبا رد شدی و نگاهم نکردی
انگار که من آنجا نیستم یا تو اصلا مرا نمی شناسی
و من تا عصر چه حالی داشتم
هزاران اندوه به سراغم آمد
ترس از این که شاید دیگر دوستم نداری
بگذریم که بعد ها یعنی چند روز بعد از آن روز پرسیدم و تو
خندیدی و گفتی نگاهت نکردم چون ترسیدم ناراحت شوی
و این استدلالت داغی بود بر شعور عاشقانه من
من برای نیم نگاه تو می مردم
وتو این نگاه گذرا را از من دریغ داشته بودی
باور کن امروز حالم خوب است
مثل همان روزی که از انتهای باغ آمدی
و من کنار گلپر های سبز و خوشبو نشسته بودم
بوی گلپرها را من و تو هر دو دوست داشتیم
شور و حالی به آدم می داد که جدایی از آن سخت و بی رحمانه بود
همین که نگاهم در نگاه شاد و خوش رنگ تو آمیخت
بوی گلپر ها و خود گلپر ها را یکجا از یاد بردم
یادم رفت چکار می کردم
نمی دانستم الآن باید چکنم
آنروز سلام هم نکردم
نگاه بود خنده ای زیبا بود و رد شدنی با عجله
حالا دیگر خوب فهمیده بودم که تو بزرگ شده ای
باورت نمی آید اما من ساعتها همان جا فقط نشستم
دیگر حتی بوی گلپر ها را هم نمی فهمیدم
راستش را بخواهی خود گلپرها را هم دیگر نمی دیدم
چادر آن روز تو هم تو را زیبا تر از همیشه کرده بود
چند سال می گذرد از آن روزها؟؟؟؟
می دانی؟
؟؟؟
چه زود گذشت
اما باز هم می گویم که حال من خوب خوب است
امروز خوب خوبم
کاش امروز بودی امروز که حالم خوب است مثل تمام روزهایی که
حالم خوب بود و تو بودی
تو را برای دقایقی می دیدم
ای کاش
تکرار آنروزها تکرار آن دیدن ها امروز که حالم خوب است ممکن می شد
امروز را که حالم خوب است را برای نوشتن انتخاب کردم
تا نگویی که تو هر وقت دلت تنگ می شود می نویسی
نه
هر چند الان هم که برایت مینویسم دلتنگ تو هستم
اما
این نامه را در حالی مینویسم که
خوبم
آرامم
خیالم از بابت دلم نگران نیست
می دانم که نیستی
خوب می دانم
که در یک غروب نیمه تاریک سرد پاییزی رفتی
و من ماندم
با
هجوم بی رحمانه یاد هایی که برایم زیباترین لحظات زنده بودن را مژده می داد
اما
با تمامی این تفاسیر امروز برخلاف خیلی از روزها که برایت می نوشتم
حالم خوب خوب است
مگر نامه فقط برای اظهار دلتنگی و گلایه از دوری و ندیدن است؟
مگر نامه باید با چشمانی مملو از اشک دلی سر شار از غم دوری نوشته شود
نه من امروز در حالی از خودم برایت می نویسم که خیلی هم شاد و آرامم
این درست که تنهام
این درست نیستی وقتی باید باشی
اما
این نبودنت هم دوست داشتنی است
....
....
....
حرف های کودکانه ات یادم نمی رود
امروز خیلی از خاطرات کودکی برایم زنده شد
یاد آن روزی که تمام دلتنگی من و تو رسیدن به خانه بود
نه حرفی داشتیم و نه نگاهی که حرف داشته باشد
فقط با هم بودیم
و حالا که خوب فکر می کنم می بینم
تاوان شادی های کودکانه را این روزها بد جوری دارم پس می دهم
امروز با اینکه حالم خوب خوب است
نمی توانم از آن روز یاد نکنم که سرتا پایمان را برای
یک کنجکاوی کودکانه سیاه و زغالی کرده بودیم
حمام قدیمی متروکه میان میدان را که خوب یادت هست
همان حمامی که سال ها بود متروکه و ویرانه شده بود
رفتیم تا ببینیم
اینکه می گویند :
حمام خرابه جن دارد یعنی چه؟
و وقتی برگشتیم از دیدن همدیگر فقط می خندیدیم
اگر آن روز شاد نبود وساطت پدر بزرگ
هر دوی ما نقره داغی شده بودیم که نگوونپرس
آخه آنروزها شستن لباس واینجورکارها برای خودش دردسرهایی داشت شنیدنی
من وتو تا چند روز فقط میخندیدیم
این درست که نیستی
جایت هم خالیست
اما با تمامی این اوصاف حال من امروز خوب خوب است
اما
نمی دانم امروز با وجودی که حالم خوب است چرا بغض کرده ام
نه اینکه فکر کنی از دلتنگی است نه
این بغض را خیلی وقته نمی تونم از خودم دورش کنم
این بغض اصلا کاری به من ندارد که خوبم یا بد
شادم یا غمگین
دلتنگم یا نه
اما وقتی که مثل امروز حالم خوب باشد
بیشتر گلویم را فشار می دهد
میخواهد عیش نبودنت را کور کند
میخواهد به من بفهماند که تو نیستی
میخواهد به من یاد آوری کند که تو سال هاست نیستی
اما با این بغض آزار دهنده هم حالم خوب است
تو نگران نباش
البته جای نگرانی نیست
چرا که قرار نیست از این نامه چیزی ببینی یا بخوانی
که این روز ها که نیستی بر من چه گذشته است
اما اگر روزی روزگاری هم یکی از این نامه را خواندی
بدان که امروز که این نامه را می نویسم حالم خوب خوب است
نه دلتنگم
نه تنهام
نه غصه دار
امروز خوب خوبم
اصلا بی خیال که رفتی و هیچ خبری از تو نیست
بی خیال که کوچکترین خبری از تو ندارم
مهم این است که خوبم آرامم
میخواهم این یکی نامه پایان نداشته باشد
میخواهم برای همیشه ادامه دهم نوشتن و شوق نوشتن را
اما
این بغض لعنتی
آره همون بغضی که برایت گفتم
دیگه راهی برای حرف زدن نگذاشته است
امروز هم که حالم خوب است ومیخواهم فقط از شادی ها بنویسم
این بغض سردچارم شده است
نه این که ناتوانم نه این که نخواهم
هم می توانم هم میخواهم که بنویسم
اما باور کن این بغض بد جوری مرا آزار می دهد
می ترسم این نامه هم آغشته با اشک و گریستن شود
می ترسم از این نامه هم بفهمی که دلم برایت تنگ شده
بفهمی که دیگر طاقت دور ی تورا ندارم
نمی خواهم اگر روز ی روزگاری خواستی
این نامه را در گوشه ای از دلتنگیت بخوانی
این بغض تو را هم آزار دهد
می بینی که این بغض هم با من لج کرده
امروز هم که حالم خوب است
تو نیستی
نیستی و این
اصلا
خوب نیست
واپسین نفسهای زمستان 86/یزد/رضا بردستانی /