تبليغاتX
غروب( آن هم ) جمعه
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......

«قلبِ سگی»؛ (میخائیل بولگاکف)   مترجم آبتین گلکار

نشر ماهی، 1389 ـ (50.000ريال)

هذیان گویی های راوی لا به لای اندیشه های پنهان یک «نسل ورشکسته»

  ادبیات روسیه


 

 

«قلبِ سگی»؛ (میخائیل بولگاکف)

هذیان گویی های راوی لا به لای اندیشه های پنهان یک «نسل ورشکسته»

(ادبیات روسیه)


«مرشد و مارگریتا» شاهکاری است که خوانندگانِ فارسی زبان را با آثار و اندیشه های پزشکی که به شدّت از واپسگرایی گریزان بود و در نهایت دچار سخت ترین نوعِ آن شد! آشنا نمود. میخائیل آفاناسییویچ بولگاکف(1940-1891)که شروعی زیبا و پایانی تلخ! زندگیِ کوتاهِ 49ساله اش را رقم زد در تمامی مدّت کوتاهِ عمرِ خود کوشید تا این اعتقاد را که تمام مصیبت های به وجود آمده در یک کشور را حاصل نابودیِ شیوه های سنتی زندگی است؛ نهادینه نماید اما خود در منجلاب برخی از همین ویرانی ها مجبور شد تا تن به «هر»مشقتی بسپارد و بکوشد تا جان از مهلکه سالم به در ببرد که نبرد!

تلخکامی ها، ناکامی ها و انزواطلبی های ته مانده ی کمونیسیمی که می رفت تا زوال و اضمحلال خود را بپذیرد باعث شد تا افکار و اندیشه های این پزشک نویسنده را به سمت و سوی مبارزه با خویش و نمادهای آزار دهنده سوق دهد. «قلبِ سگی» با ترجمه ی روانِ«آبتینِ گلکار» و شباهت های کم رنگِ ساختاری و محتوایی با شاهکارِ«جورج اورول ـ مزرعه ی حیوانات»؛ نمونه ای از این تلاش هاست که نویسنده در دنیای هزار توی خود می کوشد تا لایه های پنهان و ویرانگرِ نظام حاکم را به تصویر بکشد.

سگی که بعد ها می پذیرید با تمامِ کمبودها«شاریکِ»قصه باشد و کمی بعد«شاریکوف»! زخم خورده از انسانی که بی توجه به جاندار بودنش او را به سختی دچار زخم و التیام نموده است با پرسه زدن در محیطی که تکّه تکّه و با ظرافت توسطِ نویسنده با بهره گیری از قدرتِ تخیّل و تحلیل، کنارِ هم چیده می شود به برخی از این ناهنجاری ها می پردازد. نویسنده با سختی و جان کندن به عنوانِ راویِ ناظر، در تمام طول و عرضِ این داستان، با این واقعیت که زخم و آزردگی اش را پایانی نیست؛ در قلب و روح «شاریک»جا خوش می نماید تا محور هذیان گویی های جامعه ی رنجور و مردمان پنهان شده در ترس و خفقان قرار گیرد. محور قرار گرفتن سگ این اجازه را به نویسنده به عنوانِ راویِ ناظر می دهد تا گاه بدون ایجاد حساسیت برخی از افکار و عقاید حک شده در لا به لای ذهن پرسشگرِ خود را بازگوید:«آن طرفِ خیابان، درِ یک مغازه ی پر نور به هم خورد و یک همشهری از آن بیرون آمد. دقیقاً یک همشهری و نه رفیق! حتی دقیق تر از آن می شد گفت یک آقاست. نزدیک تر که شد معلوم شد واقعاً آقاست... وای چشم قضیه ی مهمی است! چشم هواسنج است. همه چیز در چشم معلوم می شود... :ص 23-22»

زبان نیشدار و کنایه های غیر قابل تحمّل! که در لفافه ای از تلاش و تبحّر پیچیده شده است، تمام روابط حاکم بر جامعه را به آسانی به سخره می گیرد. قوانینی که نویسنده سالیان سال با آن ها مشکل داشته است، برای تمسخر هم که شده تحریف می شوند. راویِ ناظر حالا دیگر داستان را نه از زبانِ «شاریک» که با زبان ِ خود و در میانِ بهت و هیجانِ سگی که قرار است در گریزگاه هایی به دادِ نویسنده برسد، بر زبان جاری می سازد. شکل داستانی و چهارچوب انتخاب شده اگرچه نوع نوشتار را به وجهی پیچیده و سخت مبدّل نموده است اما در قالبی که نویسنده خود را مقید به رعایت آن نموده است تمامِ رویدادهای نابِ داستانی قابل رویت است.

«وحشت سیستم عصبی را کاملاً فلج می کند :ص38»، «گویا داشت یک بسته از پَرِ دمِ جغد را می کَند....تکّه ای از یک خوب دلچسب!: 46»، «زن با حرارت گفت: شما از پرولتاریا متنفرید. فلیپ فلیپوویچ اندوهگین گفت: بله من پرولتاریا را دوست ندارم:ص56»این ها تک جملاتی است که در دیالوگ های ایجاد شده،  بار درونیِ انتظارات و اندیشه های راوی را بر دوش می کشند.

داستان با مقدمه ای نسبتاً طولانی به ناگاه و با یک عمل جراحی(فورانِ تعارضات روحی و ذهنی) یا همان ضربه ی اصلی نویسنده ای که می خواهد طنز را در قالبی انتقادی بیان نماید، یا انتقاد را در پوششِ طنز به خواننده منتقل نماید؛ اوج می گیرد. در مواجهه با داستان هایی که فنّی، انتقادی و در لفافه ای از طنزِ تلخ و نیشدار به خواننده منتقل می شود باید حرفه ای و هوشمندانه برخورد نمود. در این گونه نوشته ها که نویسنده گاه آنچنان احتیاط می نماید که همه چیز را با آدرس هایی رمز آلود و گاه آنچنان بی محابا به سخنرانی روی می آورد که انسان را به هراس درونی دچار می نماید همیشه و در همه حال باید وازه ها را دنبال نماییم. نویسنده در این متدِ نوشتاری با نمادها، رمزها و معناهای چند لایه به جنگ اعتقاداتی می آید که توانِ مقابه ی رو در رو با آنان را ندارد.

«ای بی همه چیز، چرا جغد را تکه پاره کردی؟کاری به کارت داشت؟ دارم از تو میپرسم، کاری به کارت داشت؟چراتابلوِ پروفسور مِچینکوف را شکستی؟صص:75-74»،«قلاده هم چیزی است مثلِ کیف دستی:ص77 »، «سگ فین فین کنان گفت:«نه، این حرف ها کدام است؟ از این جا به سراغ هیچ نوع آزادی ای نمی روم. چرا دروغ بگویم؟ عادت کرده ام. من دیگر یک سگ اشرافی هستم، یک موجود روشنفکر، مزه ی زندگی بهتر را چشیده ام و اصلاً آزادی یعنی چه؟ دود است و سراب و صحنه سازی... هذیان این دموکرات های نگون بخت است...»:ص83» این ها تنها نمونه های است از افکار و اندیشه هایی که گاه عریان و سهل و گاه در لایه هایی محافظت شده به خواننده هشدار می دهد با نویسنده ای مواجه شده است که می خواهد در کوتاه ترین زمان و مکان ممکن، تمامِ آزردگی هایش را رها کند تا دیگران بخوانند نه برای که بفهمند و یاد بگیرند بلکه بخواند برای این که اگر در حافظه ی تاریخ، دست اندازی و یا تحریفی صورت گرفت اندیشه هایی محافظه کار و با ضریبِ هوشیِ بالا ، قبلاً با ریشه های آن حوادث آشنا شده باشند.

بی جهت نیست که «قلب سگی» یا همان «دل سگ»که نخستین بار با ترجمه ی مهدی غبرایی، توسطِ انتشارات اقبال(1368)راهی بازار نشر شد را بهترین و مشهورترین اثر طنزِ انتقادیِ «میخاییل بولگاکوف» می دانند. این اثر با پرده دری هایی که کمونیست را به سخره می گیرد تا سالیانِ سال مجوز نشر نمی گیرد اما وقتی با تمامِ دلهره های موجود به دستِ خوانندگانِ آن روزگار می افتد همگان متوجه افکار و اندیشه هایی می شوند که اسطوره ی ایدئولوزیکِ آفرینش«انسانِ نو» یا «انسانِ شوروی»را به چالش می کشاند و آن را اساساً نفی می نماید. بولگاکوف در نوشتنِ این کتاب بافت های درونی مغز را به یاری می طلبد تا خواننده را متوجه ذهنِ خام و گمراهی کند که نمادهای باطلی را برای اندیشمندی و حرکت به سوی رشد و تعالی برگزیده است. نویسنده این بار با دنیای اسطوره یا نمادهای فوقِ بشری رو در رو نیست او بافت های پیچیده ی مغز را در می نوردد تا نایافته هایش را در لایه هایی از گیجی و اوهام به خواننده اش تلقین یا تقدیم نماید. بولگاکف در مراتبی از این فرضیه خود را متّهم به این مقوله می بیند که خواننده را در منگنه ای از ردّ و تکذیبِ ناخواسته و غیرِ ارادی قرار می دهد. بولگاکف که ظرایفِ فیزیولوزیک انسانی را می شناسد، طرفدارانِ خود را تا ناکجا هایی به غایت ناشناخته و پیچیده در هزار توی ِ علم و احساس همراه می سازد. گاه در برهوتِ تردید رها و گاه تا قلّه های مرتفعی که هر آن بیمِ سقوطی سهمگین می رود می کشاند.

داستان در گریزگاهی مخوف و در هنگامه ای که یک عملِ جراحی همه ی معادلات را بر هم می زند، نیمه ی دوم ِ خود را درونِ خود می آفریند! داستانی که نیمه ی دوّمش در نهایتِ ظرافت و دقّت، آنچنان تلخ و نیشدار نگاشته شده است که گویی یک عملِ جراحیِ پیچیده و ناممکن خواهد توانست تمامی ایده آل های ذهنی را ممکن نماید اما بولگاکف که به دنبالِ انتقام گیری است، این داستان را به سمتی هدایت می نماید که همه چیز به بن بستی فضاحت بار منتهی شود و خواننده باور کند تمامی تلاش های صورت گرفته برای ایجاد جامعه ی تک صدایی و به شدّت ساکت نهایتاً زبان طعنه و تمسخرِ بینندگان و آیندگان را به همراه خواهد داشت.

برای آنانی که در نوشتن، دنبالِ نوعی مهندسی ذهنی و پیچیدگی های مرموز و هوشمندانه هستند بد نیست تا با صبر و بردباری این اثرِ بولگاکف را مطالعه نمایند. از آن جایی می گوییم صبر و بردباری، زیرا لذّتِ آنی در نوشته های بولگاکف به سختی احساس می شود مگر این که محیطِ پهناورِ اندیشه های پراکنده ی نویسنده، خواننده را با خود همراه و هم عقیده بیابد... در این بین باید اذعان داشت بازنشرِ این اثر با ترجمه ی روانِ آبتینِ گلکار توسطِ نشر ماهی به هر حال، قابل تقدیر است.

رضا بردستانی/// اردیبهشت 1391


http://www.yazdfarda.com/news/1391/02/51278.html



 


برچسب‌ها: میخائیل بولگاکف, قلب سگی, کرشد و مارگاریتا, آبتین گلکار, نشر ماهی, ادبیات روسیه, نقد و بررسی, سیات خبری تحلیلی یزد فردا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی | 


استاد فقید دکتر حسن احمدی گیوی



حسن احمد گیوی درگذشت / 70 هزار فرزند در سوگ پدر



برچسب‌ها: دکتر حسن احمدی گیوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی | 

«شُنام»؛ عاشقانه ای ناتمام

و سخنی با سورۀ مهر


 

به طور قطع، معروف ترین جمله ای که با انتشارِ«شُنام»مطرح شداین بود:

«شُنام جایگزینِ مناسبی برای "دا"»

دراین که اساساً "دا" نیازی به جایگزین دارد یا خیر و مقایسۀ دو اثر کاملا جدا که هر کدام در مسیری مشخص و منحصر گام بر می دارند تا چه حد می تواند کارشناسی شده باشد مجالی وسیعتر می طلبد تا مورد کنکاش قرار گیرد اما در این که از نقطه نظر درونمایه های داستان نویسی و تبدیل خاطراتی تلخ و شیرین به یک اثر صرفِ داستانی با رعایت تمامی پارامترهای آن؛ "دا"و"شُنام"بسیار به هم نزدیک هستند.




شُنام؛ عاشقانه ای ناتمام

و سخنی با سورۀ مهر


به طور قطع، معروفترین جمله ای که با انتشارِ«شُنام»مطرح شد این بود:«شُنام جایگزینِ مناسبی برای "دا"» در این که اساساً "دا" نیازی به جایگزین دارد یا خیر و مقایسۀ دو اثر کاملا جدا که هر کدام در مسیری مشخص و منحصر گام بر می دارند تا چه حد می تواند کارشناسی شده باشد مجالی وسیعتر می طلبد تا مورد کنکاش قرار گیرد اما در این که از نقطه نظر درونمایه های داستان نویسی و تبدیل خاطراتی تلخ و شیرین به یک اثر صرفِ داستانی با رعایت تمامی پارامترهای آن؛ "دا"و"شُنام"خیلی به هم نزدیکند.




حضور راویانی کم سن و سال با ویزه گی های شخصیتی منحصر، همچنین نیازهای زمانه ای که طیِ آن مجموعه ای از اتفاقات رخ می دهد ابتدایی ترین شباهت هایی است که با عنایت به آن این دو مجموعه را تکّه های اصلی از تاریخ گمشدۀ جنگ می توان نامید. بر همین اساس، با بررسی توانمندی های سوزه های کمتر پرداخته شده، مهم تلقی نشده و مواردی از این دست هر خوانندۀ حرفه ای را بر این مدار وا می دارد تا نوشته هایی از این دست ـ که به شدّت کم تعدادند و محدود ـ را از زاویۀ داستانی و نه روایت و تاریخِ شفاهی نگاری بنگرد.

«شُنام»داستانی پرمایه و قوی از لحاظ خمیرمایه هایی است که کمتر اثری در حوزۀ دفاع مقدّس از آن برخوردار است به این نحو که؛ اوّلاً متن به شدّت بریده بریده و ناتمام است و نویسنده ای خلّاق به غیر از راویِ اصلی می تواند با تکیه بر سیّالِ ذهن و ایجادِ فضایی مملوّ ِ از هراس و دلبستگی های ناگفته از آن بهترین و بیشترین بهره ها را ببرد. با یک مطالعۀ سرسری هم می توان فهمید برش های بسیاری در مقاطع مختلف در متن ایجاد شده است به عبارتی دیگر حرف هایی یا گفته نشده اند و یا به پیآمدهایِ قانونِ بی رحمِ «فراموشی بر اثرِ مرورِ زمان»دچار و مبتلا شده اند. آن قسمت که در ستونِ ناگفته ها قرار می گیرد موردِ  بحثِ این نوشته است واگرنه قسمت های فراموش شده را فایل های ویران شده ای می نمامیم که دیگر قابل بازخوانی و دوباره سازی نیستند. ناگفته ها، از یک سو و عناصر نابِ داستانی که برخی از آن عبارتند از: کشش، جذابّیت، تعلیق، عشق، تعارضِ فکری و ذهنی، تفاوت، تعدّدِ ماجراهای درونی، گره افکنی های کاملا طبیعی و نه ساختگی و... از سوئی  دیگر این حس را منتقل می نماید که چگونه داستان نویسان شهیر و قدرِ ما از سوزه های اینچنینی به سادگی می گذرند. این در حالی است که با مراجعه به جامعۀ داستانِ معاصر خودمان را با موضوعاتی به شدّت دستمالی شده و تکراری رو در رو می یابیم البته این گونه آثار این توانندی را دارند که حتی بدونِ محور قرار دادنِ جنگ و تنها با پس زمینه ای از جنگ و اسارت، مجددّاً آفریده شوند تا سلایقِ نسل حاضر را نیز بدون حساس کردن به تمِ جنگ به این گونه آثر که از متنِ جنگ برخاسته اند، سوق دهند.

عنصرِ عشقی ناتمام و ناکام که به زیبایی اتّفاق می افتد با توجّه به کششِ داتیِ این سوزه در این کتاب بر اثر عدم احاطۀ فنی راوی و ملاحظاتی از این دست از آن دست رگه هایی در داستان نویسی است که هیچگاه تکراری نمی شود و بالعکس این گونه عشق های پاک و پر دردِ سر از جمله سوزه هایی است که خوانندگانِ بسیاری را به خود معطوف خواهد نمود تنها نکتۀ ناگفته این که، نویسندگانی که به این سمت متمایل خواهند شد با هنر و ظرافتِ اتصال زندگی  به جنگ و توانِ بیرون امدن از چم و خمِ آن را داشته باشند. هنری که به تخصّص و اعتباری کسب شده بر اثر تجربیاتِ داستان نویسی ایجاد شده باشد. مطمئنیم اگر نویسنده ای با مراجعه به «شُنام»بتواند عاشقانه ای جنگی با در نظر قرار دادن رنج ها و آسیب ها را بیآفریند به جاودانگیِ مثال زدنی دست خواهد یافت. خلقِ اثری که پیرنگِ آن در گذر کاملاً طبیعی آفریده شده است.



خبرهایی که پیرامون ساخت اثری سینمایی براساسِ «شُنام»به گوش می رسد بسیار امیدوار کننده و دلگرم کننده است اما بیم و تردیدهایی که همیشه در حاشیۀ این تبدیل ها به چشم می آید همراهانِ اینگونه آثار را تا انتهای کار نگران نگاه می دارد. اگرچه تمامِ پیشی بینی ها در موردِ این کتاب تقریباً درست درنیامده است اما با گذشت ماه ها(نزدیک به دو سال)از چاپ نخستِ این کتاب (در حالی که چاپ های متعدّدی از این کتاب منتشر و عرضه شده است)بر خود لازم می دانیم با مجموعۀ موفق و پرتلاشِ«انتشارات سورۀ مهر»سخنی بی پرده و صریح داشته باشیم.

بی شک حضور«سورۀ مهر»در حوزۀ نشر و دست گذاشتن بر یکی از معتبرترین و کارآمدترین سوزه های این مرز و بوم یعنی ادبیات انقلاب(در یک نگاهِ کلی و با عنایت به تمامیِ زیر مجموعه های ِ آن اعم از خاطرات، رُمان و مجموعه داستان و...) با تمامِ زیرگروه ها و فصل بندی هایِ خاص آن و اقدامات شایسته و بایسته، بخشی از جامعۀ کتابخوان و اهلِ مطالعه را از داشتنِ ناشری حرفه ای که با ایمان و اعتقادی راسخ و به کارگیری افرادی امین و کاربلد، مهمترینِ بخش انقلاب اسلامی ایران یعنی تاریخ نگاری برای همیشه بیمه خواهد نمود؛ تقریباً مطمئن نمود. چاپ آثاری کم نظیر و به حرف آوردنِ گوهرهایی ناب که شاید اگر نبود این رویه هرگز راضی به گفتن مکنوناتِ درونی خود نمی شدند باعث شد، برخی که سالیانِ درازی با اندوه و اندیشه ای زخم خورده  حرف هایشان را در خلوت، به خویش هم باز نمی گفتند دست به قلم برده، حرف هایی بر زبان آورند که آیندگان با خواندنِ آن از ایرانی بودنِ خود ـ همچون نیاکانِ آزاد و سرفرازِخودـ فخر به جهانیان بفروشند.

این مجموعۀ فرهنگی ـ پزوهشی اما در کمال تعجّب و هنوز پس از سال ها فعالیت حرفه ای در این زمینه، چهارچوب های مشخص و معین برای خود تعریف ننموده است از آن جمله؛ طرح جلدی که گروه های مختلف نگارشی را متمایز کند(داستان، خاطره، تاریخ شفاهی و آثارِ پزوهشی)، حتی با تفکیک رنگ و نوعِ جلد، شیوۀ یکسانِ نگارشی و دستورالعملِ همسان برای تدوینِ آثار، یکسان سازی ویرایشِ نگارشی و محتوایی حتی در نوعِ صفحه بندی و نمونه هایی از این دست که موجب خواهد شد در یک نگاهِ کلّی مجموعه آثارِ منتشره را از لحاظِ بصری، متشتّت و ناهماهنگ ببینیم. کتابی فاقدِ پانویس، اثری دیگر مملوّ ِ از پانویس هایی که گاه بر متن غلبه می نماید، اثری دارای توضیحاتِ درون متنی و دیگری ارجاع پانویس های گاه غیرِ ضروری به انتهای فصل و کتاب که اگرچه در جواب شاید بشنویم وجود و عدمِ پانویس به نویسنده و نیازهای متن ارتباط دارد اما از نظرِ کسانی که غالبِ آثار منتشرۀ این مجموعه را دنبال می نمایند چندان خوشآیند نیست تا جایی که احتمال     می دهیم این ناهماهنگی ها به منابع مختلفِ تصمیم گیری بی ارتباط نباشد. کلام انتهایی این که مجموعه آثارِ منتشره در«انتشارات سورۀ مهر» از آن جایی که از یک انحصار و اختصاصِ معیّن بهره می گیرند باید در مواردی گوناگون انحصار و تخصیص و تخصّص خود را به عینه به منصّۀ حضور و ظهور برساند تا شناسایی آثاری از این دست و استفاده از متونِ تولیدیِ آن به ایستگاهی امن و آرام تکیه زند.

«انتشارات سورۀ مهر» توانسته است به تنهایی خاکریزِ فرهنگی ادبیات انقلاب را اعم از جنگ، حوادث قبل و بعد از انقلاب، حوزه های پزوهشی مرتبط و دیگر امور محوّله، به خوبی حفظ و حراست کند و در جبهه ای دیگر همزمان و یا حتی قبل از پایانِ جنگ راهی را ادامه دهد که اگر نبود سعی و اهتمامِ عدّه ای عاشقِ دلسوخته؛ قطعاً این اسلحۀ ارزشمند بر زمین مانده بود مثل بسیاری از خاکریزهایی که متأسفانه و با گذشت سالیانِ دراز خالی و بلااستفاده مانده است. امید و اعتقادِ کامل داریم «انتشارات سورۀ مهر» در یک بازنگری و اندیشمندیِ ستودنی مواردی از این دست را به ساحلِ امن و آرامش خواهد رسانید. نکته ای فراتر از پایانی این که خالی از لطف نیست تا تصمیم سازان و سیاست گذاران این مجموعه با دست چینِ آثاری همچون «شُنام»آنان را در اختیارِ داستان نویسانی متعهّد و متخصّص قرار دهند تا با تکیه بر خمیرمایۀ درونی این دست از آثار، از آنان آثارِ فاخر داستانی پدید آورند البته که متوجّه پرهیز از سفارشی نویسی خواهند بود.


رضا بردستانی/// اردی بهشت 1391






برچسب‌ها: شنام, سوره مهر, کیانوش گلزار راغب, خاطرات, ادبیات دفاع مقدس, نقد و نظر, رضا بردستانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی | 

«افق»؛ پای بندی نویسنده به مجموعه عاداتِ قدیمی

نگاهی به تازه ترین اثرِ«پاتریک  مودیانو»



««افق»، تازه ترین اثر پاتریک مودیانو»


 

«افق»؛ پای بندی نویسنده به مجموعه عاداتِ قدیمی

نگاهی به تازه ترین اثرِ«پاتریک  مودیانو»


«افق» را باید یک اثر کلاسیک اما بازنویسی شده به سبکِ مدرن دانست. «مودیانو» که نویسنده ای صاحب سبک است و می داند از رُمانی که برای نوشتن انتخاب کرده است چه انتظار یا انتظاراتی دارد همچون همیشه رویۀ نگارشیِ خود را حفظ کرده، پای بند به اصول نگارشیِ خود گام به گام، شرحِ جزئیاتی که از قبل در نظر گرفته است را دنبال می نماید. طراحی پیرنگِ داستان با نشانی هایی که شاید بعدها در ماهیّت و حرکت کلی داستان نقشی نداشته باشد شکل می گیرد. از این حیث «مودیانو» را می توان نویسنده ای سختگیر نامید که بر اساس باورهای تند و انعطاف ناپذیر خود می نویسد تا آن جایی که رُمان«افق» بیشتر تمرینی اعتقادی است تا داستانی برای خواندن و لذّت بردن.



در اعتبار و توانِ نوشتاریِ «مودیانو» هیچ شکی وجود ندارد. نویسنده ای که ده ها داستان، نمایشنامه، فیلمنامه(لاکومب لوسین ساخته شده توسط سویی مال در 1974)گفتگو، زندگینامه را به رشتۀ تحریر درآورده است و برگزیدۀ جوایز ادبیِ بزرگی چون گنکورد، نیمیه، فئنون، جایزۀ دولتی اتریش و نشانِ هنر و ادبیات به شمار می رود و تنها نشانی که در کلکسیون افتخاراتش دیده نمی شود جایزۀ ادبی نوبل است که شاید هنوز نتوانسته است با آثارِ خود برگزارکنندگانِ آن جایزۀ جهانی را برای اهدا، متقاعد نماید. در ایران این نویسنده چهره ای ناشناحته نیست و تقریباً تمامی آثار معروفِ او در دسترسِ علاقه مندانِ سبک نوشتاریِ او قرار گرفته است؛میدان اتوآل، خیابان مغازه (بوتیک)های تاریک، گشت شبانه، بلوار های کمربندی، تصادف شبانه، جوانی، ویلای دلگیر و ماه عسل از جمله آثاری است که از این نویسنده در ایران ترجمه و منتشر شده است.

اگرچه «مودیانو»همزمان با پایان جنگ های جهانی متولد شده است(30جولای 1945)اما اشغال فرانسه و جنگ الجزایر از یک سو، ترازدی های جنگ دوم جهانی به خصوص دوران اشغال فرانسه و نبرد الجزایر در متنِ نوشته ها و نمادهایی از خیانت ـ در تمامی ابعاد ـ ؛ زندگی ِ پس از مرگ و زندگی زیرِ نقاب ناپیدای راوی به وفور در آثارش یافت می شود. نفوذ به دست نیافتنی ترین مکان های روحی و روانی، ایجاد فضایی تاریک و مبهم و گشتن به دنبالِ یک گمشدۀ دست نیافتنی(همچون تصادف شبانه)در این اثر یعنی افق نیز از مختصاتِ نویسندگیِ «مودیانو»است که صد البته با دقّتی وصف ناپذیر رعایت می شود. اگرچه بیش از 5دهه از نخستین اثرِ «پاتریک مودیانو» ـ میدانِ اتوآل(1968.م)ـ گذشته است اما نویسنده با اصراری شگفت انگیز بر تمامی عادات و اعتقاداتش حتی در این اثرِ اخیر پای بند بوده، بر آن تأکید می نماید. گمشده ای که «مودیانو» در رُمانِ«اُفُق» و دیگر آثارش به دنبالِ آن می گردد اگرچه به ظاهر یک شخص است اما در اصل او همچنان به دنبالِ هویتی می گردد که سخت معتقد است آن را در جایی از تاریخ جا گذاشته است. شباهتِ برخی کاراکترها در رُمان های نویسنده آن قدر صریح و آشکار است که گویی به آن کاراکترها نوعی تعهدِ اخلاقی دارد تا همه جا با خود همراه نماید همچنان که مارگارت لوکوز به نوعی تکرارِ شخصیتی است که در تصادف شبانه به نامِ زاکلین بوسرزان از آن یاد می شود با این تفاوت که این بار به جای گشتن به دنبال مارگارت به دنبال دشمنانی می گردد که او را تهدید می نمایند.



نمی توان گفت بر حسب عادت اما رُمان «اُفق» نیز همچون چندین اثرِ قبلیِ «مودیانو»با ریتمی تند شروع می شود آن قدر تند که در یک اجبار ناخواسته به ناگاه قهرمانِ حیران و سرگردانِ داستان خود را تنها می بیند. از این جا به بعد راوی به جای روایتِ داستان مراقب است تا خواست نویسنده در تمامی اعمال و حرکات مارگارت پیاده شود شخصیتی که همگان می دانند ساخته و پرداخته ی ذهنی سیال است تا در گذشته شاید سرنخی از گمشده اش(بخوانیم هویتش)بجوید. «مودیانو» را باید نویسنده ای سنگدل و سختگیر دانست او اجازۀ کوچکترین لغزش و اشتباه به هیچکدام از کاراکترهای داستانی اش نمی دهد. در این قسمت رفت و آمد و اضافه و کم شدن کاراکترها آن چنان با ظرافت انجام می شود که خواننده گاهی اوقات نگاهش به نقطه ای است که نویسنده روی دیوار روبرو ترسیم کرده است و به دیگر نشانه ها توجّهی ندارد یا اساساً این اجازه از او سلب شده است.



راوی در این اثر ابزاری است که نه استقلال دارد و نه می تواند احساس امنیّت نماید. نویسنده برای راوی که نقابی است برای یافتنِ هویت؛ دستورالعمل هایی نوشته است به گونه ای که با خواست نویسنده راوی در رفت و آمد و برش هایی چند وجهی با قهرمانِ اصلی داستان دست به دست می شود. «مودیانو»به عنوان یک نویسنده در عصرِ داستان نویسیِ مدرن علاقه زیادی به تغییر وضعیت محسوس ندارد اما او در هر پاراگراف تجربۀ جدیدی را دنبال می نماید. برای پاتریک مودیانو هیچ اثری مستقل نیست بلکه هر اثر تکّه ای از پازل ذهنیِ اوست که مدلِ ذهنیِ در نظر گرفته شده را به سمتِ کمالِ مطلوب سوق می دهد تا جایی که می توان ادعا نمود از معدود نویسنده هایی است که می تواند با دقّتی تحسین برانگیز خط کشی شده و مهندسی شده بنویسد. او در لا به لای رُمانی که برای او حکمِ ابزاری برای یافتن دارد بدش نمی آید خواننده را در عمقِ سیاهچاله ای تنگ به حال خود رها کند و خود با آرامشِ خاطری شگرف به دنبالِ گمشده اش برود. تنهایی و در به دری به همراه ترس از جدایی و از دست دادن ِ تنها و تنها تکیه گاهش تا همیشه این نویسندۀ فرانسوی را رها نخواهد نمود.

با دقّت در این اثر و دیگر آثارِ«مودیانو» پی خواهیم برد جملاتِ به کار گرفته شده توسّطِ او ساده،روان و فاقدِ پیچیدگی زبانی است. عموماً عنصر شهر در رمان‌های او پررنگ‌ است(برلین در اُفُق) و همچنان دنیای داستانیِ «مودیانو» به عذاب‌ها و سئوال‌هایی منتهی می شود که از کودکی با او  بوده اند. بی‌ریشه بودن و احساس تنهایی؛ از مولفه هایی است که به یک عادت و سبک شبیه است تا نقطۀ اتّکایی نویسنده. در رمان «افق» شهر برلین، زنده رخ می‌نماید. مودیانو درباره‌ی برلینی که در این رمان به تصویر کشیده، می‌گوید: «در رمان "افق" راوی درباره‌ی برلین می‌گوید: "این شهر همسن من است." چون راوی هم مثل من در سال ۱۹۴۵ به دنیا آمده. همیشه احساس می‌کردم تولدم با جنگ پیوند خورده و من بین آواره‌ها به دنیا آمده‌ام. از طرفی برلین نمادین‌ترین شهر نسل ماست».



رُمانِ اُفُق پنجمين ترجمه‌ی «حسین سلیمانی‌نژاد» از آثار پاتریک مودیانو است؛ «تصادف شبانه»، «جوانی»، «ویلای دلگیر» و «ماه عسل» دیگر کتاب‌های هستند که سلیمانی‌نژاد ترجمه کرده است. مودیانو در این جمله به خوبی ابراز می نماید که در تمامِ سال هایی که می نوشته است به دنبالِ هویتی است که در اندیشۀ او گمشده اند:«فقط بیست سال داشتم اما حافظه‌ام به قبل از تولدم برمی‌گشت. مثلاً حتم داشتم که در فرانسه‌ی تحت اشغال زندگی کرده‌ام، چون بعضی از شخصیت‌های این دوره را می‌شناختم و جزئیاتی را به یاد می‌آوردم که در هیچ کتاب تاریخی به آنها اشاره نشده بود. با وجود این، سعی می‌کردم در برابر نیروی جاذبه‌یی که مرا به عقب می‌کشید مقاومت کنم و خودم را از دست این حافظه‌ی مسموم خلاص کنم».

رضا بردستانی///6 اردی بهشت 1391


لینک مستقیم: http://javanonline.ir/images/magazine/0001/files/atfl00000264-0008.pdf



برچسب‌ها: پاتریک مودیانو, افق, نمونه آثار, روزنامه جوان, مرور اثر, نشر چشمه
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی | 

هنوز همان سه نفر...!

نقدی بر ما «سه نفر هستیم» به بهانۀ بازنشر ِ آن

نشر ثالث : 1391//96صفحه//28000ريال



 

هنوز همان سه نفر...!

نقدی بر ما «سه نفر هستیم»

(به بهانۀ بازنشر ِ آن)


به داوود غفّارزادگان هیچ کاری نداریم چون قرار نیست نقدِ شخصیت و تاریخ نگاریِ آثار بنویسیم. «ما سه نفر هستیم» یکی از نمونه های خوب در داستانِ کوتاه به معنای واقعیِ آن است. نویسنده که از کاربلدانِ این رشته محسوب می شود و خوانندگانِ آثارِ کوتاهِ داستانیِ معاصر با سبکِ نگارش و قوّتِ قلمِ او به خوبی آشنا هستند می دانند، اگر با تمرکزِ کافی به سراغِ آثار این نویسندۀ اردبیلی نروند. بهره ای از هنرِ داستان نویسیِ مدرن و کوتاهِ او نخواهند برد.

در «ما سه نفر هستیم» به طرزِ عجیبی به محدود بودن فضا و مکان بر می خوریم و از سوی دیگر به عمق و زرفای نامحدود. فضا برای مسحور کردن و استیلا بر هنرِ به چالش و کشش گرفتار نمودن؛ کمتر داستانی را شامل شده است. پاره خط هایی که غفارزادگان در طول و عرضِ اندیشه و ذهنِ سیّالِ خود ترسیم می کند گاه تمامِ باور های ما را درگیر می نماید. فضای محدود، آدم های کم تأثیر، غلبه ی محیط بر متن و قهرمانان بی نام و نشانِ داستان و فضای غبارآلودِ طراحی شده همه و همه این مهم را تداعی می نمایند که خواننده با فلسفۀ نوشتن طرف است نا با عنصر و ذات نگارش. چه بنویسیم، چرا بنویسیم، چگونه بنویسیم در خیلی از آثار قابلِ دسترسی است اما ظریف ترین اصلِ پنهان مانده، مهندسیِ فلسفی ـ ذهنیِ نگارش داستان است که برای خالقِ «ما سه نفر هستیم» از پیش تعیین شده است.

پازل ذهنی ِ نویسنده اگرچه درگیر مکاشفه،تقلا و کشمکشِ درونی نیست اما، همیشه تکّه ای از آن زیر دست و پا جا می ماند. حواس پرتی هایی که به عمد ایجاد می شود؛ همواره گره های ذهنی ناگشودنی ایجاد می نماید تا آنجایی که خواننده فرض را بر این محور استوار می گرداند که پازلِ ذهنی اش کمبودی ندارد. 99%بهترین حالتِ ارتباط گیری با متن و حاشیه داستان های کتابِ «ما سه نفر هستیم» است اما 1%باقیمانده از همان 1درصدهایی است که 99% را تحت الشعاع قرار می دهد. جملاتی کلیدی در تمامی داستان هم عمودی و هم افقی در تیررس اندیشه و تفکّر قرار دارند اما جملاتی که ظاهری ساده و بی دغدغه دارند همان هایی هستند که نویسنده با وسواس آن ها را گاه صدها بار جابجا نموده است.

«عجیب است ما سه نفر بودیم و مدرسه پناهگاهِ خوبی بود.» و کمی بعد،«صداش توی کلاس های لخت توی دلمان را خالی می کرد»همان جای خوب و محدود با اضافه شدنِ عنصری مثبت به جایگاهی دلهره آور تبدیل می شود. این تغییراتِ درونی که مطلوبند و دست نیافتنی ما را بر این باور می رساند، نقدِ روانشناسی بر این کتاب بیشتر از هر نقدِ دیگری جوابگو است. حتی از نقدهای فلسفی ـ ادبی. رگه های ذهنی داستان با امواجِ مغزیِ بازیگرانِ صحنۀ داستان گره می خورد. پالس هایی به خواننده می رسد که نمی داند از کشش داستان است یا از درگیری عواملِ درونی داستان؛ در هر دو صورت داستانی دلهره آور و عمیق بر خواننده تأثیرمی گذارد. نمی توان با فاصله از داستان حرکت کرد، راوی در مواردی داستان را از زوایای مختلف روایت می کند و آنگاه که از وجودِ راوی اثری نمی بینی او را در یکی از محورهای درونی داستان در حالی که مدّت هاست تو را درگیر نموده است می یابی.

سختگریانه ترین حذف کردن ها را نویسنده رعایت کرده است. آنقدر که اگر یک حرف را نخوانده رد شوی باید برگردی. نویسنده به دنبالِ طول و عرضِ نامحدود نیست. به دنیال اندیشه ای است که محدودیت را نپذیرد. نویسنده در کوچکترین فضای ممکن بزرگترین اتفاقات داستانی را رقم می زند همان گونه ای که فوتبالیست های فانتزی کار در یک وجب جا صد نفر را دریبل می زنند(تکیه کلام گزارشگرانِ حرفه ای فوتبال). نویسنده با خواننده اش روراست است اما این خواننده است که باید مراقب باشد دریبل نخورد، لایی نخورد و در نهایت توپ(محور افقی و اصلیِ داستان)را از دست ندهد.

نویسنده مترصّدِ این نیست که خواننده را گیج و منگ وسطِ برهوتی از کلمات و عبارت و ساده و بی پس و پیش رها کند بلکه او آموخته و تجربه اندوخته است که خواننده اگر اینگونه داستان ها را مطالعه ننماید هرگز حرفه ای نخواهد شد. حرفه ای نخواهد شد یعنی قدرت خلّاقه برای تشخیصِ داستان هایی که بیخود فربه  شده اند را درک نخواهد کرد.

مینی مالیسمِ داستانی اگرچه گاه لذّتِ مطالعه را تحت الشّعاع قرار می دهد اما وقتی به آنچه خواسته ای دست یافته ای دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. به آن چه می خواهیم دست پیدا می کنیم. پیرنگِ قوی، خطِ سیر مهندسی شده، جذابیت، گره افکنی، دغدغه، تردید و تهاجم همه و همه در داستان هایی که به سبکِ«ما سه نفر هستیم» نوشته شوند یافت می شود اما سخت ترین قسمتِ کار، جایی است که در یک مجموعه داستانی که به ظاهر هیچ ارتباطی با هم ندارند نخ های نامرئی برخی از موضوعات و اشخاصِ داستانی را به هم متّصل می نماید و شخصیت هایی چند بعدی ، داستان هایی درونی و موضوعاتی به شدّت تهییج کننده شکل می گیرند. نویسنده در پاره ای از اوقات، خودخواهانه به طیف ِ متنوّعِ خوانندگانِ داستان هیچ توجّهی نمی نماید. مسیری را که برگزیده حتی اگر یکی از صعب ترین مسیرها برای صعود باشند چون او از قدرت صعود خود مطمئن است در پیش گرفته می شود. «ما سه نفر هستیم» سخت، جذاب و حرفه ای خواننده را عادت  می دهد برای دستیابی به خطوط اصلی داستان زیاد روی نویسنده و نشانی های درونی و گاه آشکارِ متن حساب نکند. حتی اگر تاکنون به نوعی آماده خوری در داستان عادت داشته است از حالا به بعد حتی اگر مجبور باشد هر داستان را چندین بار مطالعه نماید، این خودِ اوست که باید راهِ برون رفت از بن بست های ایجاد شده را بیابد واگرنه متن، قهرمانانِ ساده و صمیمیِ داستان، نویسندۀ کارآزموده و تمامِ چیزهایی که انگار به وجود آمده اند برای ابتدا یاد گرفتن سپس لذّت بردن؛ هیچ کمکی نخواهند کرد.

ما سه نفر هستیم از مجموعه کارهایی است که در میانۀ پر آشوبِ داستان نویسی باقی خواهد ماند و کارکردهای خود را بروز خواهد داد حتی اگر هر 10 سال یکبار تجدیدِ چاپ شود.


رضا بردستانی/// اردی بهشت 1391




برچسب‌ها: ما سه نفر هستیم, داوود غفارزادگان, نشر ثالث, داستان کوتاه معاصر, بازنشر
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رضا بردستانی

پیوندهای روزانه
یزدفردا
مریم صباغزاده ایرانی
تبیان یزد
فارس/یزد
ایکنا/ یزد
ایکنا
ایسنا/یزد
حکیم عمر خیام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو
برچسب‌ها
سوره مهر (3)
دفاع مقدس (2)
نقد کتاب (2)
روزنامه جوان (2)
میخائیل بولگاکف (1)
بیدل دهلوی (1)
حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم (1)
عطیه جوادی راد (1)
چک برگشتی (1)
نشر ثالث (1)
ما سه نفر هستیم (1)
زنان بر بال های رؤیا (1)
مرنیسی (1)
نشر دادار (1)
133نفر آخر (1)
شریف صابری (1)
محسن سنچولی پردل (1)
نشر ماهی (1)
آثار سیمین (1)
درگذشت سیمین (1)
نسخه رامپور (1)
دکتر اسدالله حبیب (1)
تصحیح و مقابله علمی نسخ (1)
فصلنامه الغدیریان (1)
اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس (1)
کتابسازی (1)
نظارت عالمانه (1)
سودجویی علمی (1)
نخل و نی (1)
رضا رئیسی (1)
ولاسکو (1)
هفتاد سالگی (1)
سائول بلو (1)
عموزادگان (1)
ویدا قانون (1)
25 شب به وقت بغداد (1)
خاطرات اسرای ازاد شده (1)
بازار مکاره ترجمه (1)
کتابسازی و پخته خواری (1)
داستان کوتاه معاصر (1)
نمونه آثار (1)
مرور اثر (1)
شنام (1)
کیانوش گلزار راغب (1)
دکتر حسن احمدی گیوی (1)
قلب سگی (1)
کرشد و مارگاریتا (1)
آبتین گلکار (1)
استقلال تهران (1)
استان یزد (1)
کی روش (1)
غزل معاصر (1)
نشر چشمه (1)
پرویز مظلومی (1)
جلال آل احمد (1)
نوروز (1)
شجاعی (1)
امیر جعفری (1)
بازنشر (1)
داوود غفارزادگان (1)
محمد کاظم کاظمی (1)
آزادگان (1)
پاتریک مودیانو (1)
داستان ایرانی (1)
افق (1)
خاطرات (1)
قلعه حیوانات (1)
1391 (1)
تلویزیون (1)
نقد (1)
ترجمه (1)
فرهنگی (1)
محمد علی بهمنی (1)
سال نو مبارک (1)
خرمشهر (1)
ساعت 1 (1)
ادبیات دفاع مقدس (1)
سیمین دانشور (1)
امیر قلعه نوعی (1)
جورج اورول (1)
نقد فیلم و سریال (1)
پیوندها
بنیاد مهدی آذر یزدی
کاخ موزه کویر سرزمین پارسیان
رحماندوست
ارشاد یزد
استانداری یزد
ایسنا
فارس
مهر
ورزش
فوتبال
کتاب
تابناک
رجا
حمید
میرجلیلی
دکتر طباطبایی
آذر یزدی
شمسه/ راحیل
نامه های من
عکس، نقاشی،تصویر
دوست قدیمی
هاشمی زاده
آشتی کنان/ امیری
تاریخ شفاهی
پیام نور یزد
خرید اینترنتی
انجمن آثار و مفاخر فرهنگی
بنیاد ادبیات داستانی ایرانیان
میراث فرهنگی
نوشتن را دوست دارم
دکتر امانی
آیت الله سیستانی
نفرت از اطلسی ها(رضا آشفته)
آسمانه(رضا آشفته)
ایرنا
خبرنگاران جوان
آریا
برنا
انجمن علمي نقد ادبي ايران
شهر کتاب
انجمن زبان فارسی
پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
فصلنامه نقد ادبی
فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی
غربت
دوشنبه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Business Blogs & Directory